یک کروموزوم تا دختر شدن ، این بار هم نشد .
دسامبر 3, 2008
من بارها به خدا ایمان داشته ام و نداشته ام .
من بارها خدا را نقض کرده ام ، اما دلم برایش سوخت ، دیدم تنها بوده ، رفته ام سراغش ، بارها هم این اتفاق بیفته و باز می نویسم که با خدا چه کار ها ای که نکرده ام ، شرمم میشود تعریفشان کنم .
صبح ها بعد از کلی با خودم کلنجار رفتن و نیز رفتن به سرکلاسهای تئوری راهنمایی رانندگی ، من خودم را راضی کردم که با پولم باید یک ماشین بخرم ، ماشینی که وقتی دیگران دیدند ، بگند عجب ماشین خدایی خریدی .
من خدا را برای همین چیز هایش دوست دارم ، چون اونقدر قابل انعطاف هست که بشود ، تکه ایی از اون رون رو به هر چیزی چسبوند .
بعد از کلاسهای آمادگی ، رانندگی را با 2 استاد شروع کردم ، با یکی بعد از 5 جلسه به هم زدم با یکی تا آخر ادامه دادم ، آخری راننده کامیون بود . اعتماد داشت به من ، با یک اعتماد به نفس کاذب یا درست که به من میداد تشویقم میکرد به بهتر شدن .
روز امتحان بعد از گرفتن نمره 29 از 30 در قسمت کتبی ، من وارد پارکینگ روبازی شدم که وسطش آنقدر سرد بود که فقط خود خدا میتوانست تحمل کنه ، سر ما را .
سردرد ، نداشتم ، سرحال بودم ، چون به خودم گفته بودم نباید به چیزی به جز این آخری فکر کنی ، به چیزی به غیر از امتحان ، باورش برایم سخت بود نفر 50 ام بودم !
می فهمی پنجاهم .
تو سرما از ساعت 9/07 صبح تا ساعت 12/03 ظهر واستادم ، سرما خودش کم آورد و رفت اما من نه !
توی سرما به دقت به اطراف ، دوستان جدید اطرافم دقت کردم ، برایشان یک بیسکوییت کوچک رنگانگ خریدم ، 12 تا برای 6 نفر . {6 پسر و بقیه تا کمی دختر }
جالب بود نمیدانستم ، سرما انسانها را به هم نزدیک تر میکند ، منظورم فیزیکی نیست ، شیمیایی است ، تا جایی که میدانم یک محققی بود که می گفت ، عشق فقط ترشع بعضی غدد در داخل خون است و بعد جریان، خود ، ادامه تفکر به دوست داشتن و نزدیک شدن .
روزی که من یک نفر را بعد از سالها با مو های کاملا مشکی دیدم ، موهایی که …
چادرش را برای امتحان برداشت ، اولش اینگونه فکر کردم ، با دوستی بود که با چهره ای استخوانی این اتفاق ، نگه داشتن چادرش ، را به عهده داشت ، من دیدم این بار را که به چادرش و به خودش می رسید ، نمیدانم ، شاید از شانس من این هم ، یکی از میناهای داستان های قبل است …
چادر را دوباره سر کرد ، دوستش و خودش را نیم نگاهی کردم ، 3 نفر دیگر نوبت به من بود در داخل سرمای وحشتناکی که دیگر ترس نداشت .
ترسناکی قضیه عوض شد ، یک لحظه دیدم ، دخترک رو دارم نگاه میکنم ، دختر هم لحظاتی با من چشم در چشم شد . بار های 2 و سه ای هم بودند . من به طفاوت همانند نگاه کردن به گربه های بغل اشغالی پارکینگ رو باز 800 متر مربعی .
باز دقت کردم ، نوبت به من رسید ، سرهنگ پیر بامزه ای من رو به داخل ماشین فراخوند ، من رو فرا خوند ، اونجا بودم که فهمیدم که آنها فقط کلاس دارند ، نه ، منتظر مربی هستند که کلاسشان را که دیر شده بود برگزار کند .
سرهنگ سوالی که اصلا به جواب احتیاج نداشت کرد ، معنی اش واضح بود چرا اینجا رو به روی این 3 پسر نشته اید .
پسر های آخر صف ، یکی 18 ساله ، یکی 26 ساله ، یکی 23 ساله بودند ، وسطی من بودم ، این بار باید به سرعت سوار میشدم .
راستی بادم رفت ، ترمز دستی را بکشم ، پارک دوبل خوبی کردم ، اما حرکت خطرناک ، برخورد آینه سرهنگ با آینه مفعول دوبله .
خسته تر یاد دعای قبل از سوار شدنم افتادم :
خدایا قسمت اگر بر قبول شدن است ، تو خدای بازیگوشی هستی ، شیطون . اوه ببخشید ، نزدیک امتحان است باید احترام خدایم را بیشتر داشته باشم ، ناراحت می شود و من را می اندازد ، من افتادم ، با خدا خیلی وقت است که قهر نمی کنم ، اون لامصب همیشه چیز هایی رو میبینه که من ندیدم .
احتمابلا دختری که دیدم از احسن الخالقینش بوده .
روز دوشنبه خواهم فهمید ، اگه باز رد نشوم .
خدایی که 8600 تومن به آدم ضرر بزند به درد میخود؟ ، شاید خدا میخواهد این بار برای من یک کیس مناسب بار بزند ، خدایا من سن بالا دوست ندارم.
هم.ین
12 معصوم بر روی بند رخت
اکتبر 28, 2008
ابتداییه :
از این به بعد شرحی هم بر نوع داستان نویسیهای ارائه شده ارائه میدهم .
سبک داستان : روزمره نویسی (خاطره نویسی )
در این سبک معمولا هدف داستان نویس ارائه یک دید کلی از حالات روحی ، رخداد های اجتماعی ، اعتراضات و طرز فکر هایش در آن زمان است .
در برخی موارد رخداد های سیاسی و مالی هم شامل مطلب داستان نویس میگردد . معمولا این گونه از داستان ها تاریخ مصرف خودشان را خواهند داشت ، اما سبقه های تاریخی آن در آینده استفاده خواهد داشت .
———————————————————-
1- صبح ساعت 10 از خواب بلند شدم ، مطالعه میکنم یک روزنامه سیاسی رو .
2- دیشب خیلی خوب کلی سریال دیدم ، کلی سریال خارجی ، سریال های شبکه های ایران جالب نیست ، بابام ماهواره نمیخره ، من اما ADSL خریدم ، منحرف شدم .
3- بعد از مطالعه نزدیک ساعت 11 پدرم زنگ میزنه میگه بریم یک خودرو لیزینگ برات برداریم ، آخه با این تورم و بد بودن سیستم حمل و نقل عمومی من مجبورم که 33 کیلومتر فاصله با محل کارم رو با این ماشین طی کنم .
4- به حدود 7 تا لیزینگ با سهامی عام سر میزنیم ، همگی دارن میگن لیزینگ نداریم ، متوقف شده ، چون بازار بورس به شدت سقوط کرده و سرمایه گذار ها سرمایه نذاشتن !
5- با ماشین پیکان پدرم که حتی چراغش هم کار نمیکنه ، به مقصد میرسم ، آخه پدرم نمیتونه با این تورم و هزینه های بالا خونواده رو خوب اداره کنه ، حتی لباساش رو ببینی (با اینکه تمیزه ) کهنه اند .
6- اذان ظهر بلند شد از تو مناره یه مسجد . آخه من به خدا ایمان دارم ولی کمی سخت شده باور کسانی که مسلمون شدن .
7 – میرم طرف ایستگاه ، اهدای خون ، بهش میگم من خون میخوام میدم . تنها جایی که با خوش رویی و نزاکت با من رفتار میکنن ، چون شاید همشون دکترن و میفهمن که من هم به خاطر انسان های همنوعم این کار رو میکنم ، من مسلمون ریاکارم ، من به دلیل پزشکی باید خون میدادم نه انسانی ، اما انسانی شم کردم .
8 – میام خونه ، خیابونی که از اون مسیر میام خونه چند سالی هست که مشکل فاضلابی داره و بوش خفم میکنه ، اما پله برقی بالای خیابون ، کلی کارم رو راحت کرده ، پله برقی خیلی وقتها بعضی از مسیرهاش ، خرابه . اما خوبه ، راضیم .
9 – شب با مادرم و پدرم بعد از 1 ماه 40 دقیقه همکلام شدم ، اخرش داشتم دیونه میشدم ، پدرم بیچاره حق داره ، مادرم هم ، من هم ، خواهرم هم و ….
10 – میخواستم این مطلب رو بنویسم ، اینترنتم خوبه ، با پدر و مادرم خوبم ، هوا تاریک شده ، همه دارن به خونه هاشون میرن ، اخبار ساعت 7 اعلام داره میکنه بورس تو دنیا سقوط کرده ، تو ایران گل و بلبله .
11- کارام رو انجام میدم ، نمازم رو با اجبار خودم میخونم ، چون میدونم به خودم باید بگم که شاید این تنها راه ارتباط با خدائه .
12- دارم میخوابم ، مجله سیاسی رو هم ورق میزنم .
باید بخوابم ، امروز روز تعطیلم بود ، فردا کلی از رویداد های جدید رو پیش رو دارم .
آخه اینجا ایران است .
خیلی دور ، خیلی نزدیک
اکتبر 21, 2008
هیچ وقت کسی حرکت ابر کوچک بالای نیروگاه برق شهر منجیل را ندید ، ابری که با همه باد هایی که از کنارش میگذشتند ، سالها بود که بدون تغییر اندازه ، انگار که رژیم غذایی داشته باشد ، آن بالا زندگی می کرد .
عین دختر بچه ها اون بالا تو جای خودش بود و بازی میکرد با دنباله هاش .
یک شب پاییزی که هوا سرد شده بود ، یکی از باد های اطراف که هر چند وقت یکبار از آن اطراف رد می شد ، ابر کوچیک رو دید ، به ابر کوچولو رسید ، با صدای مردونه ای ازش پرسید :
هی ، ندیده بودمت /.
ابر که همیشه خودش رو به خیره شدن به نیروگاه مشغول میکرد ، و صدای تکانه ها و دنده های نیروگاه را میشنید ، این بار صدایی دیگر که تا به حال نشنیده بود توجهش رو جلب کرد.
باد کوچیک بود ، نسیم نبود اما خیلی هم برا خودش چیزی نبود ، اون همیشه سر خورده بود و تو ذهنش این بود ، چرا قسمتش این شده که به در بین باد های قوی و مهم اونم تو منجیل باید به وجود بیاد ، به طوری که اگر تو یه کشور خشک آفریقایی ساده بود ، می تونست برا خودش تو اون دشت های سوزان کسی باشه .
این فکر ها اون هر روز تو ذهنش راه میرفت ، به هر ابری که میرسید ، پیشنهاد میداد و نقشه اش رو برای رفتن به آفریقا میگفت . این آفریقا رو از تو یکی از کتابهایی مدرسه شهر منجیل دیده بود ، کتابه وسط حیاط افتاده بود ، دیده بود که همش صحرا هستش و بی آب و علف .
ابر جواب داد ، البته با یه صدای نازک دخترونه که دورگه بود ، چیه ، من رو ترسوندی ، اون پایین رو نیگاه کن آدما رو ..
باد گفت : من خیلی تنهام ، نه اونقدر قویم که به کار چرخوندن توربین های بادی بیام ، نه که میتونم اینجا رو ترک کنم ، باد های بزرگ نمیزارن ، میگن وقتی اجازه داری اینجا رو ترک کنی که کاری بخوای بیرون از اینجا انجام بدی ، منم که کاری از دستم بر نمیاد ، اما اونقدر نقشه تو دهنمه، ابر ها که نمیشنون ، هر بار هم که برا یه انسان میخوام در میون بزارم ، از ترسش در و پنجره رو می بنده …
ابر همینجور که به حرف های باد گوش میکرد ، یکدفعه سالها تنهاییش رو تو بالای نیرو گاه به خاطر آورد . تنهایی که به وجودش بستگی داشت ، اگه لحظه ای تنهایی اش را ترک میکرد و با باد ها همراه می شد ، احتمال از دست رفتنش بود .
چون او یک ابر نیرو گاه ، مبتنی بر توربین ها بخار بود . بخار ها او را در آن هوا ساخته بودند .
اما همیشه دلش می خواست با دیگران دوست بشه ، این هم موقعیت خوبی بود ، باد خودش آومده بود ، خواسته بود که ابر را همراه کنه . اما ، با این وابستگی برای بقاء چی باید میکرد …
باد نقشه هایش را برای ابر میگفت ، ابر هم گوش میکرد و ….
چند سالی بود که به همین منوال میگذشت ، باد کوچک پاییز به پاییز خودش را به ابر میرساند ، و ابر هم همیشه جوان و تازه بود ، و نیروگاه همیشه در حال کار، بخار حاصل رو به اون میداد .
این مدت کافی بود تا دو موجود غیر عالی ، همدیگر رو درک کنند ، بفهمند ، شبها برای هم داستان ها تعریف کنند ، ابر از برخورد با بچه هایی میگفت که از جاده رد میشوند و او را با دست به هم نشان میدند .
از پسری گفت که با همکارانش ، یک صبح تابستانی برایش از توی ماشین 405 ای دست تکان داده بود ، اسمش را گفته بود ، گفته بود به کسی نگوید که اسمش حسین است .
باد هم از کارهایی که انجام میداد میگفت ، باد میگفت دارد هر روز ضعیفتر میشود ، چون چرخیدن توی علفزار ها و بردن گرده های درختان به این ور و اون ور ، اون رو خسته میکنه .
بعد از مدتی هم ، بحث میکردند سر رفتن از بالای نیروگاه ، به یک کشور آفریقایی و ابر مخالفت میکرد .
ابر خودش و زندگیش رو پایبند به موندن میدونست .
باد یکبار هم قایمکی به کشور آفریقا رفته بود ، اما اونجا به یک باد خالی احتیاج نداشتند ، یک ابر و باد رو میخواستند .
خلاصه اینکه باد یک روز بعد از ظهر ، ابر رو زمانی که خواب بود ، با خودش بر داشت و برد …
من نمیدونم که چه بر سر آن ابر و باد کوچک آود ، اما خیلی دوست دارم آن نیروگاه را ببینم ، شاید باد ، روزی بفهمد که جدا کردن آن ابر از زادگاهش ، باعث نابودی اون می شده ، شاید بفهمه که ابر اونجا بیکار نبودهو سایه اش برای مهندسین نیروگاه ، هوای بهشتی رو یادشون مینداخته …
شاید و شاید و شاید …
اگه تو راه از نیروگاه و توربین های بخار منجیل گذشتید ، به آسمان نگاه کنید ، شاد ابر کوچیک رودیدید ، شاید باد تصمیمش رو عوض کرده باشه . شاید ….
همین .
مینای شهر خاموش ….
سپتامبر 22, 2008
عصر ها تازه کارش شروع میشد . برای رفتن به سر کارش از روبروی مسجد رد می شد ، تازگی ها هر موقع میخواست به سر کار برود اذان شروع می شد ، گامهایش را تند تر بر می داشت ، نمی خواست فکر کند ، فقط تند تر راه می رفت ، صاحاب کارش چند بار به خاطر بوی بد بدنش از دستش شاکی شده بود ، اما او میخواست پولها را پس انداز کند ، خیلی وقت نبود که وارد این کار شده بود ، از وقتی مادرش مرد او هم تنها شد ، هم بی سرپرست ، تازگی ها خیلی ها می شناختنش ،حسابی برای خودش شهرتی به هم زده بود ، صورت اسخوانی اش و بدن باریکش که نشان نژاد خوب و اصیلش بود او را از بقیه دختر ها جدا میکرد ، موهای ذاتا جو گندمی که انگار همین الان یک دسته از آنها را از گندم زار کنده ای.
چشم های سیاه هم مزید بر علت بود ، شبها مجبور بود از کنار مسجد رد شود ، با داروخانه چی ها دیگر خیلی عیاق شده بود ، شبها مجبور بود عرض خیابان را در ترافیک و یا بدون ترافیک رد شود ، همیشه از آن موقع به بعد از خیابان می ترسید ، مادرش را همینطوری از دست داده بود .
اون شب زمستون داشت بدو بدو میرفت سمت محل کار ، تنش محکم دم مسجد به تن روحانی جوونی خورد ، دست پاچه شد ، نمی خواست آشناییت بده ، با یک عذر خواهی سریع روحانی ولو شده رو ترک کرد ، اون قدر فکرش مشغول بود که اصلا یادش رفت داره از خیابون رد میشه ، …
آهای مگه نمی بینی ، عین فاحشه ها میمونده ، بزک کرده ….. لا اله ….
از خیابون که رد شد ، صدای بوق ماشینا اون رو به خودش آورد …
آره اون یک فاحشه بود ..
..
عصر فرا شب دیگر همه را می دید که مردهایشان او را میشناسند ، کنار مسجد ، خیابان شریعتی ، خیلی ها او را میشناختند ، حتی 2-3 نفر از مسجدی ها را هم میشناخت ، روز های بعد هر وقت رد میشد ، روحانی جوان را میدید ، در حالی که او را در درون صحن مسجد میدید ، بر سرعت خود می افزود ، تازگی ها سرعت قدم هایش را کمتر میکرد ، نمی دانست چرا ، اما ، ..
تازگی ها هر مردی را که با او همستر میشد ، تلاشش را برای جلب توجه او میکرد ، تا کمی احساسات به خرج دهند ، اما مرد های عوضی ، همین که خودشان را خالی میکردند یادشان میرفت ، همه چی ، تازه خیلی وقتها بارها اون ها رو تو ذهنش مثل یک شوهر ناز دیده بود ، اما ، مرد ها تا آخرین لحظه از وجودش دست نمیکشدیدند ، بدن سفید او را لحظه به لحظه برای خود تا پایان کارشان ……
خوب میدانست که یواش یواش دارد پول لازم برای کار اصلی اش را به دست می اورد …
در حال برگشت از کار ، معمولا میشد که پیاده به محل سکونت موقتش بر گردد ، اینبار صدایی از داخل کوچه ای شنید ، روحانی را داشتند میزند ، نمی دانست چی شده است ، اما روحانی را بدو جور میزند ، او را تشخیص داد ، هنوز صدای هیچ چیز نشده ، نگران نباشید ، روحانی بعد از تنه ای که جلوی درب مسجد به او زده بود ، در ذهنش بود .
داخل کوچه دوید و فریاد زد ، امید وارد بود که بی خیالش شوند ، روحانی را ..
روحانی حال خوبی نداشت ، او را بغل کرد از پشت ، روحانی در حالت نیم خیز ، کلی تقلا کرد که اما ، اجازه نداد دختر ادامه بدهد ، دختر را به گوشه ای کشید ، بلند شد ، فقط گفت ، خدایا شکرت /
دخترک را همراهی کرد ، تا دخترک پیشنهاد داد حاج آقا تو رو خدات بیا حدقل دست و صورت رو تو این کافی شاپ بشور ، بیا ، ..
قبول کرد .
اونایی که دختر رو میشناختند با لحنی که به چشم هاشون داده بودند ، هم حاج اقا رو که مال اون محل بود و هم دخترک رو می خوردند ، صدای گیتار نیمه راکی هم از انتحای کافی شاپ بلند بود …
از اون به بعد دخترک باز هم از دم در مسجد رد می شد ، اینبار اما نه به سرعت ، نمی دانست که چرا هر روز حالش در حال بد تر شدنه ، نمیداست ، هم روحش تحلیل میرفت ، هم جسمش چند وقتی بود این جوری بود ، روحانی هم این را فهمیده بود ، تقریبا مطمئن بود از روزه ماه رمضون نیست ، یک شب قبل از اذان ، دم در مسجد وایستاد ، آژانس هم خبر کرده بود میخواست دخترک را به دکتر ببرد ، یا حداقل مجابش کنه ، میدانست که دختر با این حالش که هر روز بدتر میشد ، آخر یک چیزیش خواهد شد ، اما اذان را هم گفتند ، دختر رد نشد ، روحانی به طرف بالای خیابان حرکت کرد ، نعلین هاش تو برف همش به گل و لای خیابان گیر میکردند ، یکدفعه بالای خیابان زیر پل شریعتی ، ترافک شدیدی را دید ، نمیدانست چرا به سمت آنها میرود //..
دخترک را بلند کرد ، همه چپ چپ به اون نگاه میکردند ، فریاد زد ، کسی مگر ندید که باید این دختر رو ببره بیمارستان ، یا حداقل اورژانس خبر کنه ، خوبه که بیمارستان تا اینجا همش 10 دقیقه راهه . نیگاه چپ کرد، برف آرامی هم داشت زیر نور ماشین های مدل بالا میبارید ، راننده ای از سر لطف و یا .. اصلا هر چی ، مهم نیست ، اون ها را سوار کرد و به بیمارستان رسوند …
حاج اقا زنتونه ، پرستار با لبخند طعنه داری اینو پرسید ، نه. …
دکتر فردا صبح ، در حالی که حاج اقا رو صندلی نیمه خواب بود ، صدایش کرد .
همراه خانم مینا سرابی …
همراه …
آزمایشات ، دخترک عجیب رنگش زد بود ، روحانی از صبح روز بعد دنبال کارای دختر رو گرفت ، پول کم داشت ، مسئول قرض الحسنه مسجدشونم بود ، پس اولین تصمیم خود سرانه خودش رو در باب تشخیص نیازمندی افراد گرفت …
یک میلبون و صد و هفتاد تومن بریز حاجی جون دختره بد جور تو درددسر انداخته خودش رو …
هپاتیت C داره . این دختر چیکارس مگه بدنش جای بریدگی های اصلاحه . مگه چیکار میکنه که هر روز خودش رو اصلاح میکنه …
روحانی جوان ، دیگر حرف های طعنه دار دکتر بخش رو نمیشنید ، صورت نیمه معصوم دخترک رو با مو های جو گندمی دید ، …
هنوز بارون میبارید ، راننده ها همش یه جور نیگاه میکردند ، حاج آقا رو ، البته شاید روحانی ما اینجور بود ، داشت این رو فکر میکرد که دخترک به زودی با درد خواهد بود ، خدا کند که با درد نمیرد .
دختر که تقریبا از حرفت ها پرستار ها چیزهایی فهمیده بود ، با بهت عجیبی به بارونی که خیلی وقت بود نباریده بود و به شیشه اتاق بخش عفونی بیمارستان میخورد نگاه میکرد …
داشت ساعت از 10 شب هم میگذشت ، یادش افتاد امشب شب 19 ماه رمضان است ، مسجد باید ساعت 1 شب ممبر هم میرفت ، شب قدر بود ….
وارد مسجد شد ، آنقدر پیاده رفته بود و با سرنوشت دختر کلنجار رفته بود که ، دیگر نایی نداشت ، لباسش هم گل آلود بود، تقریبا .
وقتی وارد شد ، همه یک سلامی میکردند ، معمولا روحانی جوان محل را خیلی کمتر تحویل میگرفتند ، هم اینکه هنوز کتابی حرف میزد و تو سخنرانی ها هیجان خاصی نداشت ، فقط انگار کتاب ها را خلاصه نویسی کردی داردی دست این حاج اقا .
دعا شروع شده بود ، زیاد توجه نمی کرد ، فقط و فقط هر وقت مردم می گفتند : سبحان الله و.. الغوث الغوث رو تکرار میکرد . همین .
حاج آقا اون شب ممبر رفت ، رو پله سوم نشست ، بالا تر نرفت ، سخنانش رو با این جمله آغاز کرد :
خدایا گناهان من را نبخش ، من را ببخش که گناهانت را رو سفید کرده ام ، ما را ببخش که فقط به دنبال خلاصی از شر دنیای پر از راه نجات تو هستیم ، ما فقط می خواهیم راحتتر به تو برسیم ، خدایا ما را جهنم نبر ، بهشت هم نبر ، ما را همچون چهار پایانی قرار بده که همین گونه که در اینجاییم ، [همهمه داشت در مسجد بالا میگرفت ] …
خداوندا هدایت کن تا ببینیم ، چگونه باید دید راه های نجات رو . خدا یا قدرت فرقان را به من نده ، به من قدرت خدمت بده ، قدرت دیدن بده ، قدرت …
خداوندا امشب یک بیمار از تو میخواهد که ببخشی و درکش کنی ، خداوندا به ابروی این مردم قسمت میدهم ، خدایا نگذار تو را به آبروی زهرا قسم دهم ، چون مطمئنم که اگر به آبروی این جمع قسم را نشنوی ، دیگر آدمی که رویش شود و به در گاه تو روی آورد نخواهد بود ، که قسمت دهد به آروی آن خانم بزرگوار .
امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء ….
ساعت 3 شب بود ، روحانی میدانست فعلا دو تا شب قدر دیگر فرصت دارد ، اینبار اما میدانست این بار مطمئن بود که میخواهد با خدا معامله کند ، ردایش را در آورد ، تا شب بعد دیگر ردایش را نپوشید ، تا شب آخر قرار گذاشته بود لباس روحانیت را کنار بگذارد، اگر …
راستی داشت دیر میشد ، مینا همسرش جلوی درب زنانه مسجد منتظرش بود .
همین .
یک داستان ، داستان تازه ای نیست
جولای 6, 2008
یک داستان ، داستان من است با مردم شهرم که فکر نمیکندد به داستانهایشان و من آنها را میگویم تا شما فکر کنید روی افکارشان .
با من همراه شو ، اگر احساس کردی که تند رفتن را بهانه ای برای تند نوشتن کردم ام ، یاد آوری کن ، احساساتت برایم مهم هستند ، اما فکرهایت را میخواهم .
ممکن است ، آشنا باشم برای دوستانی ، پس آشناییت ندهید .
همین .
