ما فقط بند رختیم ، همین .
دسامبر 7, 2009
دیشب یکی از بندگان خدا ، فکر کنم آقا بود داشت با خدا حرف میزد ، ول کنم نبود ها ، این “ما” رو اشغال کرده بود تا صبح ، جالبیش اینه که خونه بغلیش هم “امیر” آقا چشم خانومش رو دور دیده بود و یکی از این خانم هایی که خیلی هم خوبن و ما رو زیاد اشغال نمی کنن ، آورده بود تو خونشون ، حالا از اون ور خانوم امیر آقا تو اتوبوس تو راه رشت تو امام زاده ما رو اشغال کرده بود .
تازه این جوون های محل هم بعضی هاشون گیر سه پیج دادن و هر شب تا صبح پالس اضافی رو ما میفرستن ، به خدا صد مرتبه گقتم، بابا ، این جنس ما ها رو عوض کن ، آخه گوش بکن هم نیست که 1400 ساله تقریبا ، البته دقیقش رو باید تو دفتر ثبت ببینم ، ما آپ دیت نشدیم . خدا مخالفه ، میگه شما نماز ها ، باید باشید ، والا اگه بخوام برای آپدیتتون وقت بزارم ، دوباره باید کلی دنگ و فنگ بکشم که پیامبر بفرستم تا روش استفاده از شما ها رو به ملت آموزش بده .
تازشم ، خدا چند بار گفته که این آدما مغزشون بیشتر از این جواب نمیده ، حالا اگه ما یه پیغمبر جدید بخوایم بفرستیم ، مگه این ولد چموش ها مثل 1400 سال و اندی پیش دم به تله میدن ، باید پدر مادر اون کافر قبلی ها رو بیامرزم ، چون فکر می کنم این جدیداشون رو باید از فلان جا روزی 3 بار دار بزنم و 25 بار زلزله و آتیش فشان بفرستم تا قبول کنند که ما هستیم . تازه فکر نکنم پیغمبر انسانی جواب بده ، باید یه خفنش رو طراحی کنم ، که اون هم در اصل یه آفرینش جدید می خواد و باید طبق حرفی که تو کتاب “قرآن” بهشون گفتم ، کل آسمون و زمین و باید به هم بدوزم و قیامت برپا کنم . پس فعلا بی خیالش!
حالا این مسیحیا رو ولش که هفته ای 1 بار با ما وصل می شن ، ما نماز ها هر روز تو دین اسلام این کانکشن هامون برقراره . باورت می شه روزی 5 بار . من موندم این ادما چی میگن به خدا ! ، ما که حق نداریم بشنویم ، فقط پل ارتباطیم ، اما من به شخصه دیدم بعضی ها رو که بعد از روزی 5 بار ارتباط بازم میرن سراغ کانکشن مجانی شیطون .
میگن کانکشن مجانی میده با پهنای باند بالا ، تازه معطلتم نمیکنه ، اگه هم یه بار وصل شی اونقدر بهت حال میده که مگه میخوای دیسکانکت بشی ، والله ما که ندیدیم شنیدیم ، از همین خانومه که الان تواتاق “امیر” آقا اینا وصله به کانکشن شیطون ، بعضی وقتا وقتی داره بچشو شیر میده ، خدا به من میگه یه کانکشن مجانی به این خانم بدم ، خودش حالیش نیست ، اما خدا میگه ، من هم وصلش می کنم !
آره ، این شیطون هم خوب حال میده ، چیه این کانکشن خدا ، کلی باید تر و تمیز باشی و زنا و لواط و مال مردم خوری و دروغ و غیبت و تهمت و چه میدونم هزار تا چیز دیگه نباید کرده باشی ، تازه باید با مودم های مخصوص ما که شماره گیری صبح و عصر و شبش با هم فرق میکنه و هر کسی از هر جای دنیا هم باشه باید با زبون خاص ، فکر کنم عربی ، با خدا صحبت کنه ، تازه بعد از وصل شدن کلی باید عشوه گری کنه برا خدا و 100 تا مرحله آزمایش رو طی کنه و اطمینان خاطر به خدا بده ، تا خدا حرف هاشو بشنوه و ترتیب اثر بده .
مثلا همین دو سال پیش ، یه پسره که فکر کنم اسمش حسین بود ، خودشو برا خدا پاره کرد تا یه زن خوب بگیره ، البته از خدا پنهون نیست ، از شما چه پنهون ، همچین کم اشتها هم نیست ، طرف انجلیا جولی اسلامی میخواست ! ما کف کرده بودیم ، بگذریم ، خلاصه خدا تازه بعد از کلی امتحان و زمینه چینی داره بهش فکر میکنه ، باورتون میشه بعد از دو سال و خورده ای .
اما این شیطون ، جاتون خالی تو یه نمایشگاهی که همین حسین شرکت کرده بود ، یه کانکشن داد دستش ، سه سوته وصل کرد به صد اعظم شیطون ها ، گفت بیا پسرم ، دلت تنگ شده برا یه دختر حرف گوش کن و خفن ، بیا این هم از این ، باورتون نمیشه ما نماز ها کف کردیم از این سرعت عمل شیطون 2-3 روزه یه رابطه رو شکل دادن . والله ما ذوق مرگ شدیم از آفرینش خدا ، خدایی خدا بخواد یه انسان پیشرفته خلق کنه دستش بازه ها ، چون یه شیطون دوزای خلق کرده ، این همه خفن شده ، عجب .
آره همون پسره رو الیته شیطون تا جاییکه من شنیدم نتونست با کانکشن پر سرعت هم از راه به در کنه ، چون پسره ؛ من رو روزی 5 بار وصل میکرد به خدا و مشورت میگرفت ، خدا هم که می دید این بنده هم مثل خیلی های قبلی داره از دست میره ، برا اینکه جبهش خالی نمونه ، هدایت کرد . جزئییاتش رو نمیگم بهت خواهر جون ، سرت رو درد آورد م . راستی خواهر اسم شما نماز شب بود دیگه ، ما نماز یومیه ها زیاد شما رو نمیبینیم ، مگر اینکه بنده ای ما رو با شما با هم داشته باشه .
راستی تعریف کن شما از خاطرات خواهر جون .
آهان یادم رفت بگم ، خدا کسی رو با خدا درگیر نکنه ، پدر ما رو بعد از اینکه یواشکی حرف های این حسین رو شنیده بودیم در آورد و به همین دلیل مجبورمون کرده خودمون رو با این اذان صبح هماهنگ کنیم و پسره رو هر روز صبح از خواب بیدار کنیم .
باورت میشه شدیم غلام حلقه به گوش یه آدم .
اصلا ولش من ، میگفتی از این ارتباطات شبانه با تو ، خواهر جون .
12 معصوم زیر بند رخت
اوت 29, 2009
اول :
هاشم جان صدامو میشنوی ، محمد جان ، همه دارند اینجا صدای تک تیراندازو میشنوند ، چرا یکی بلند نمیشه اون لامذهب ها را بزنه .
اکبر بیسیم بزن ببین اون کثافت چیکار میکنه .
بهتر شدم رضا جون . بی پدر خیلی بد زد ، به شهرام بگو قابلمه چدنیه رو از خونشون برداره بیاره ، میخوام بزارم سرم این عوضی رو باید خفش کنم .
مصطفی اون بیسیم رو از دست اکبر بگیر ، بیغیرت داد بزن تو او بیسیم .
رضا ، رضا ، این خواهرت دهنمون رو صاف کرده ، همش خط رو اشغال میکنه ، بیا جوابش رو بده .
هاشم جان ، کا ، اینم قابلمه ، ببینوم چه میکنی ، برا .
آقا این تفنگ برنوی آقات چرا اینقدر گیر میکنه ، اه ، مصطفا با این تفنگت .
بیسیم چی گفت ، اکبر میگه دستور از فرماندهیه ، میگن فقط هوانیروزیا دارن میان ، اما انگار تو خط قصر شیرین بد درگیریه .
دوم :

سوم :
اون تیراندازه بالا پشتبومه ، الهام رو هواش رو داشته باش ، اکبر کجا رفت ؟
رفته تلفن عمومی پیدا کنه ، مبایل ها رو قط کردن نامردا ، نمیدونیم ، از خیابون انقلاب میان یا از تقاطع کارگر .
چی شد ، رضا چی گفت ، گفت یه عده دارن بچه جوون تازه نفس براتون میفرستیم ، دووم بیارید .
سمیرا چت شده ؟
نمیدونم ، نگار این ساچمه های تفنگ شکاریه که از اون پشت داره میزنه ، یکیش خورد به سینم .
صبر کن ببینم .
زشته حسین ، این نامردا که دارن میبینن ، تا الان که کلی به ما چیز میز بستن ، حالا بیان ، این رو هم ببندن .
الهام برگشت ، رضا ببین چی میگه .
چهارم :
بیانیه شماره 14 :
….
ملت شریف ایران!
کمیته صیانت از آراء امیدوار است اصرار غیرقانونی و غیراخلاقی بر سپردن بررسی تقلبات به دست عوامل آن و دیگر کسانی که در این فرایند نقش داشتهاند پایان پذیرد و با استفاده از تجربیات زمان حیات امام(ره) با تشکیل کمیته حقیقت یاب عادل، کارآمد، شجاع و مورد قبول همه طرفهای انتخابات، کل مراحل انتخابات مورد بررسی موشکافانه قرار گیرد.
تشکیل این کمیته و اعلام نتیجه به وسیله آن، آرامش و طمأنینه را به جامعه و اعتبار را به مسئولان نظام باز خواهد گرداند و تجربیات گرانقدری برای نظام ذخیره خواهد نمود. در سطح جهان نیز جمهوری اسلامی یکبار دیگر درخشش خواهد گرفت و الگوی مردمسالاری دینی پیشنهادی آن مجددا الگوی موفق و پیشرو برای همه آزادگان جهان خواهد بود.
….
پنجم :
حاجی ، محمد از پایگاه بیسیم زده میگه ، اینجا رو آتیش دارن میکشن .
آقا رضا والله چی بگم ، پسر محمد الان تو جمعیت جلوی در واستاده ، الان تو BBC دیدیم .
مگه داره پخش میشه ؟
آره آبرومون رو دارن می برن ، به خدا آقا سید ، تو رو جدت قسم میدم ، نزار این نامردا بریزن تو خیابون کارگر .
بیسیم زدیم دارن میان .
خدا باعث و بانیش رو لعنت کنه .
دل آقامون رو شاد کنید ، با یه یا علی . نزارید اینا خون شهیدامون رو پایمال کن .
ششم :
آقا ، اینا چی میگن تو تلویزیون ؟
هیچی مراد جان ، بگیر بخواب که فردا زمین ها رو باید خودمون درو کنیم .
آقا جان ، مگه کدخدا باقر ، تراکتور رو نمیده ؟
نه انگار ، بهش 2 باری رو زدم ، جواب سربالا داد بهم .
گمونم ، هنوز از دست ما ناراحته که چرا به این آقا خدمت گزاره رای دادیم .
آقا جان …
بگیر بخواب گفتم …
هفتم :
خبرگزاری مهر :
آیت الله على خامنه اى، رهبر ايران، روز چهارشنبه با بیان اينكه «در حوادث پس از انتخابات تخلفات و جناياتى صورت گرفته است كه به طور قطع با آنها برخورد خواهد شد» وابستگى رهبران اعتراض ها به بيگانگان را رد كرد. بر اساس گزارش خبرگزارى هاى ايران، رهبر جمهورى اسلامى در ديدار با اعضاء و نمايندگان تشكل هاى مختلف دانشجويى با اظهارات چند دانشجو روبرو شد كه بر «لزوم برخورد و محاكمه مجرمان پشت پرده حوادث اخير» تاكيد كرده بودند. به نظر مى رسد اشاره اين افراد به مير حسين موسوى و مهدى كروبى، نامزدهای معترض انتخابات، و محمد خاتمى، رييس جمهور سابق، است كه اصولگرايان تندرو در دو ماه گذشته در واكنش به اعتراض هاى خيابانى آنها را هدف حملات شدید خود قرار داده اند. آيت الله خامنه اى در اين زمينه گفته است: در مسائلى با اين درجه از اهميت، نبايد با حدس و گمان و بر اساس شايعه حركت كرد. وى افزوده است: «در مسائلى به اين اهميت، دستگاه قضا بايد بر اساس دلايل محكم قضاوت كند و حتى اگر براى بسيارى از شايعات، شواهد و قرينه هايى وجود داشته باشد اين شواهد نمى تواند مبناى قضاوت قرار گيرد.»
هشتم :
BBC Persian اعلام کرد، عاملان جنایات ….
نهم :
VOA اعلام کرد، آشوب ها …
دهم :
سیمای جمهوری اسلامی ایران اعلام کرد ، تکذیب میکنیم ….
یازدهم :
رضا درگیریه ها شدید شده ، اون تک تیراندازه رو با این کلاه خود چدنیه ، زدیم ، اما اون تانک رو ببین .
رضا رضا ، منم ، منم ملیحه ، رضا چی شد ، رضا ، رضا ، اون صدای چی بود ، رضا ، جواب بده ….
بنی صدر بعد از جریانات اخیر و تفرقه ای را که باعث آن بود ، با لباس مبدل زنانه از کشور گریخت .
الهام ، چی شد ؟
الهام ، الهام ، الهام .؟ ، حسین این چش شد ، دهنش چرا داره خون میاد ، الهام …. الهام …..
… در دادگاه متهمان اخیر آشوب های بعد از انتخابات ، همه به نوعی اعلام کردند ، که نمیدانستند چه میکنند ….
حاجی ..
گریه نکن بگو ببینم چی شده ؟
حاجی محمد رو تو پایگاه مقاومته ، زنده زنده سوزوندنش ….
آقا جان :
چیه مراد ؟ از زیر کار در نرو.
آقا جان به خدا دستم داره می سوزه مگه میشه 4 هکتار زمین و با دست درو کرد /
چه کنیم ، خدا باعث و بانیش رو نیامرزه .
خبرگزاری مهر اعلام کرد : هدف این آشوب ها نه انتخابات بوده و نه مبحث تقلب ، بلکه آن طور که از قرائن و شواهد پیداست ، همه به نوعی بازی خورده بودند ، و هدف نشانه گیریه قلب نظام و ملت ایران بوده است ….
VOA , BBC هر دو از اتفاقات اخیر در ایران احساس آزادی و سربلندی برای ملت ایران نمودند …
صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران : هدف از پخش دادگاه ها تنفیر افکار عمومی است …
دوازدهم :
رضا جان ،مادر ، چته ، خواب بد دیدی ؟
عزیز فدات شده ، ….
رضا جان ، کاکات دم دره ، ببین چی کار داره ، الهی فدات شم ، سر به سرش نزار …
بلند شو ، فدات …
یک کروموزوم تا دختر شدن ، این بار هم نشد .
دسامبر 3, 2008
من بارها به خدا ایمان داشته ام و نداشته ام .
من بارها خدا را نقض کرده ام ، اما دلم برایش سوخت ، دیدم تنها بوده ، رفته ام سراغش ، بارها هم این اتفاق بیفته و باز می نویسم که با خدا چه کار ها ای که نکرده ام ، شرمم میشود تعریفشان کنم .
صبح ها بعد از کلی با خودم کلنجار رفتن و نیز رفتن به سرکلاسهای تئوری راهنمایی رانندگی ، من خودم را راضی کردم که با پولم باید یک ماشین بخرم ، ماشینی که وقتی دیگران دیدند ، بگند عجب ماشین خدایی خریدی .
من خدا را برای همین چیز هایش دوست دارم ، چون اونقدر قابل انعطاف هست که بشود ، تکه ایی از اون رون رو به هر چیزی چسبوند .
بعد از کلاسهای آمادگی ، رانندگی را با 2 استاد شروع کردم ، با یکی بعد از 5 جلسه به هم زدم با یکی تا آخر ادامه دادم ، آخری راننده کامیون بود . اعتماد داشت به من ، با یک اعتماد به نفس کاذب یا درست که به من میداد تشویقم میکرد به بهتر شدن .
روز امتحان بعد از گرفتن نمره 29 از 30 در قسمت کتبی ، من وارد پارکینگ روبازی شدم که وسطش آنقدر سرد بود که فقط خود خدا میتوانست تحمل کنه ، سر ما را .
سردرد ، نداشتم ، سرحال بودم ، چون به خودم گفته بودم نباید به چیزی به جز این آخری فکر کنی ، به چیزی به غیر از امتحان ، باورش برایم سخت بود نفر 50 ام بودم !
می فهمی پنجاهم .
تو سرما از ساعت 9/07 صبح تا ساعت 12/03 ظهر واستادم ، سرما خودش کم آورد و رفت اما من نه !
توی سرما به دقت به اطراف ، دوستان جدید اطرافم دقت کردم ، برایشان یک بیسکوییت کوچک رنگانگ خریدم ، 12 تا برای 6 نفر . {6 پسر و بقیه تا کمی دختر }
جالب بود نمیدانستم ، سرما انسانها را به هم نزدیک تر میکند ، منظورم فیزیکی نیست ، شیمیایی است ، تا جایی که میدانم یک محققی بود که می گفت ، عشق فقط ترشع بعضی غدد در داخل خون است و بعد جریان، خود ، ادامه تفکر به دوست داشتن و نزدیک شدن .
روزی که من یک نفر را بعد از سالها با مو های کاملا مشکی دیدم ، موهایی که …
چادرش را برای امتحان برداشت ، اولش اینگونه فکر کردم ، با دوستی بود که با چهره ای استخوانی این اتفاق ، نگه داشتن چادرش ، را به عهده داشت ، من دیدم این بار را که به چادرش و به خودش می رسید ، نمیدانم ، شاید از شانس من این هم ، یکی از میناهای داستان های قبل است …
چادر را دوباره سر کرد ، دوستش و خودش را نیم نگاهی کردم ، 3 نفر دیگر نوبت به من بود در داخل سرمای وحشتناکی که دیگر ترس نداشت .
ترسناکی قضیه عوض شد ، یک لحظه دیدم ، دخترک رو دارم نگاه میکنم ، دختر هم لحظاتی با من چشم در چشم شد . بار های 2 و سه ای هم بودند . من به طفاوت همانند نگاه کردن به گربه های بغل اشغالی پارکینگ رو باز 800 متر مربعی .
باز دقت کردم ، نوبت به من رسید ، سرهنگ پیر بامزه ای من رو به داخل ماشین فراخوند ، من رو فرا خوند ، اونجا بودم که فهمیدم که آنها فقط کلاس دارند ، نه ، منتظر مربی هستند که کلاسشان را که دیر شده بود برگزار کند .
سرهنگ سوالی که اصلا به جواب احتیاج نداشت کرد ، معنی اش واضح بود چرا اینجا رو به روی این 3 پسر نشته اید .
پسر های آخر صف ، یکی 18 ساله ، یکی 26 ساله ، یکی 23 ساله بودند ، وسطی من بودم ، این بار باید به سرعت سوار میشدم .
راستی بادم رفت ، ترمز دستی را بکشم ، پارک دوبل خوبی کردم ، اما حرکت خطرناک ، برخورد آینه سرهنگ با آینه مفعول دوبله .
خسته تر یاد دعای قبل از سوار شدنم افتادم :
خدایا قسمت اگر بر قبول شدن است ، تو خدای بازیگوشی هستی ، شیطون . اوه ببخشید ، نزدیک امتحان است باید احترام خدایم را بیشتر داشته باشم ، ناراحت می شود و من را می اندازد ، من افتادم ، با خدا خیلی وقت است که قهر نمی کنم ، اون لامصب همیشه چیز هایی رو میبینه که من ندیدم .
احتمابلا دختری که دیدم از احسن الخالقینش بوده .
روز دوشنبه خواهم فهمید ، اگه باز رد نشوم .
خدایی که 8600 تومن به آدم ضرر بزند به درد میخود؟ ، شاید خدا میخواهد این بار برای من یک کیس مناسب بار بزند ، خدایا من سن بالا دوست ندارم.
هم.ین
12 معصوم بر روی بند رخت
اکتبر 28, 2008
ابتداییه :
از این به بعد شرحی هم بر نوع داستان نویسیهای ارائه شده ارائه میدهم .
سبک داستان : روزمره نویسی (خاطره نویسی )
در این سبک معمولا هدف داستان نویس ارائه یک دید کلی از حالات روحی ، رخداد های اجتماعی ، اعتراضات و طرز فکر هایش در آن زمان است .
در برخی موارد رخداد های سیاسی و مالی هم شامل مطلب داستان نویس میگردد . معمولا این گونه از داستان ها تاریخ مصرف خودشان را خواهند داشت ، اما سبقه های تاریخی آن در آینده استفاده خواهد داشت .
———————————————————-
1- صبح ساعت 10 از خواب بلند شدم ، مطالعه میکنم یک روزنامه سیاسی رو .
2- دیشب خیلی خوب کلی سریال دیدم ، کلی سریال خارجی ، سریال های شبکه های ایران جالب نیست ، بابام ماهواره نمیخره ، من اما ADSL خریدم ، منحرف شدم .
3- بعد از مطالعه نزدیک ساعت 11 پدرم زنگ میزنه میگه بریم یک خودرو لیزینگ برات برداریم ، آخه با این تورم و بد بودن سیستم حمل و نقل عمومی من مجبورم که 33 کیلومتر فاصله با محل کارم رو با این ماشین طی کنم .
4- به حدود 7 تا لیزینگ با سهامی عام سر میزنیم ، همگی دارن میگن لیزینگ نداریم ، متوقف شده ، چون بازار بورس به شدت سقوط کرده و سرمایه گذار ها سرمایه نذاشتن !
5- با ماشین پیکان پدرم که حتی چراغش هم کار نمیکنه ، به مقصد میرسم ، آخه پدرم نمیتونه با این تورم و هزینه های بالا خونواده رو خوب اداره کنه ، حتی لباساش رو ببینی (با اینکه تمیزه ) کهنه اند .
6- اذان ظهر بلند شد از تو مناره یه مسجد . آخه من به خدا ایمان دارم ولی کمی سخت شده باور کسانی که مسلمون شدن .
7 – میرم طرف ایستگاه ، اهدای خون ، بهش میگم من خون میخوام میدم . تنها جایی که با خوش رویی و نزاکت با من رفتار میکنن ، چون شاید همشون دکترن و میفهمن که من هم به خاطر انسان های همنوعم این کار رو میکنم ، من مسلمون ریاکارم ، من به دلیل پزشکی باید خون میدادم نه انسانی ، اما انسانی شم کردم .
8 – میام خونه ، خیابونی که از اون مسیر میام خونه چند سالی هست که مشکل فاضلابی داره و بوش خفم میکنه ، اما پله برقی بالای خیابون ، کلی کارم رو راحت کرده ، پله برقی خیلی وقتها بعضی از مسیرهاش ، خرابه . اما خوبه ، راضیم .
9 – شب با مادرم و پدرم بعد از 1 ماه 40 دقیقه همکلام شدم ، اخرش داشتم دیونه میشدم ، پدرم بیچاره حق داره ، مادرم هم ، من هم ، خواهرم هم و ….
10 – میخواستم این مطلب رو بنویسم ، اینترنتم خوبه ، با پدر و مادرم خوبم ، هوا تاریک شده ، همه دارن به خونه هاشون میرن ، اخبار ساعت 7 اعلام داره میکنه بورس تو دنیا سقوط کرده ، تو ایران گل و بلبله .
11- کارام رو انجام میدم ، نمازم رو با اجبار خودم میخونم ، چون میدونم به خودم باید بگم که شاید این تنها راه ارتباط با خدائه .
12- دارم میخوابم ، مجله سیاسی رو هم ورق میزنم .
باید بخوابم ، امروز روز تعطیلم بود ، فردا کلی از رویداد های جدید رو پیش رو دارم .
آخه اینجا ایران است .
خیلی دور ، خیلی نزدیک
اکتبر 21, 2008
هیچ وقت کسی حرکت ابر کوچک بالای نیروگاه برق شهر منجیل را ندید ، ابری که با همه باد هایی که از کنارش میگذشتند ، سالها بود که بدون تغییر اندازه ، انگار که رژیم غذایی داشته باشد ، آن بالا زندگی می کرد .
عین دختر بچه ها اون بالا تو جای خودش بود و بازی میکرد با دنباله هاش .
یک شب پاییزی که هوا سرد شده بود ، یکی از باد های اطراف که هر چند وقت یکبار از آن اطراف رد می شد ، ابر کوچیک رو دید ، به ابر کوچولو رسید ، با صدای مردونه ای ازش پرسید :
هی ، ندیده بودمت /.
ابر که همیشه خودش رو به خیره شدن به نیروگاه مشغول میکرد ، و صدای تکانه ها و دنده های نیروگاه را میشنید ، این بار صدایی دیگر که تا به حال نشنیده بود توجهش رو جلب کرد.
باد کوچیک بود ، نسیم نبود اما خیلی هم برا خودش چیزی نبود ، اون همیشه سر خورده بود و تو ذهنش این بود ، چرا قسمتش این شده که به در بین باد های قوی و مهم اونم تو منجیل باید به وجود بیاد ، به طوری که اگر تو یه کشور خشک آفریقایی ساده بود ، می تونست برا خودش تو اون دشت های سوزان کسی باشه .
این فکر ها اون هر روز تو ذهنش راه میرفت ، به هر ابری که میرسید ، پیشنهاد میداد و نقشه اش رو برای رفتن به آفریقا میگفت . این آفریقا رو از تو یکی از کتابهایی مدرسه شهر منجیل دیده بود ، کتابه وسط حیاط افتاده بود ، دیده بود که همش صحرا هستش و بی آب و علف .
ابر جواب داد ، البته با یه صدای نازک دخترونه که دورگه بود ، چیه ، من رو ترسوندی ، اون پایین رو نیگاه کن آدما رو ..
باد گفت : من خیلی تنهام ، نه اونقدر قویم که به کار چرخوندن توربین های بادی بیام ، نه که میتونم اینجا رو ترک کنم ، باد های بزرگ نمیزارن ، میگن وقتی اجازه داری اینجا رو ترک کنی که کاری بخوای بیرون از اینجا انجام بدی ، منم که کاری از دستم بر نمیاد ، اما اونقدر نقشه تو دهنمه، ابر ها که نمیشنون ، هر بار هم که برا یه انسان میخوام در میون بزارم ، از ترسش در و پنجره رو می بنده …
ابر همینجور که به حرف های باد گوش میکرد ، یکدفعه سالها تنهاییش رو تو بالای نیرو گاه به خاطر آورد . تنهایی که به وجودش بستگی داشت ، اگه لحظه ای تنهایی اش را ترک میکرد و با باد ها همراه می شد ، احتمال از دست رفتنش بود .
چون او یک ابر نیرو گاه ، مبتنی بر توربین ها بخار بود . بخار ها او را در آن هوا ساخته بودند .
اما همیشه دلش می خواست با دیگران دوست بشه ، این هم موقعیت خوبی بود ، باد خودش آومده بود ، خواسته بود که ابر را همراه کنه . اما ، با این وابستگی برای بقاء چی باید میکرد …
باد نقشه هایش را برای ابر میگفت ، ابر هم گوش میکرد و ….
چند سالی بود که به همین منوال میگذشت ، باد کوچک پاییز به پاییز خودش را به ابر میرساند ، و ابر هم همیشه جوان و تازه بود ، و نیروگاه همیشه در حال کار، بخار حاصل رو به اون میداد .
این مدت کافی بود تا دو موجود غیر عالی ، همدیگر رو درک کنند ، بفهمند ، شبها برای هم داستان ها تعریف کنند ، ابر از برخورد با بچه هایی میگفت که از جاده رد میشوند و او را با دست به هم نشان میدند .
از پسری گفت که با همکارانش ، یک صبح تابستانی برایش از توی ماشین 405 ای دست تکان داده بود ، اسمش را گفته بود ، گفته بود به کسی نگوید که اسمش حسین است .
باد هم از کارهایی که انجام میداد میگفت ، باد میگفت دارد هر روز ضعیفتر میشود ، چون چرخیدن توی علفزار ها و بردن گرده های درختان به این ور و اون ور ، اون رو خسته میکنه .
بعد از مدتی هم ، بحث میکردند سر رفتن از بالای نیروگاه ، به یک کشور آفریقایی و ابر مخالفت میکرد .
ابر خودش و زندگیش رو پایبند به موندن میدونست .
باد یکبار هم قایمکی به کشور آفریقا رفته بود ، اما اونجا به یک باد خالی احتیاج نداشتند ، یک ابر و باد رو میخواستند .
خلاصه اینکه باد یک روز بعد از ظهر ، ابر رو زمانی که خواب بود ، با خودش بر داشت و برد …
من نمیدونم که چه بر سر آن ابر و باد کوچک آود ، اما خیلی دوست دارم آن نیروگاه را ببینم ، شاید باد ، روزی بفهمد که جدا کردن آن ابر از زادگاهش ، باعث نابودی اون می شده ، شاید بفهمه که ابر اونجا بیکار نبودهو سایه اش برای مهندسین نیروگاه ، هوای بهشتی رو یادشون مینداخته …
شاید و شاید و شاید …
اگه تو راه از نیروگاه و توربین های بخار منجیل گذشتید ، به آسمان نگاه کنید ، شاد ابر کوچیک رودیدید ، شاید باد تصمیمش رو عوض کرده باشه . شاید ….
همین .
مینای شهر خاموش ….
سپتامبر 22, 2008
عصر ها تازه کارش شروع میشد . برای رفتن به سر کارش از روبروی مسجد رد می شد ، تازگی ها هر موقع میخواست به سر کار برود اذان شروع می شد ، گامهایش را تند تر بر می داشت ، نمی خواست فکر کند ، فقط تند تر راه می رفت ، صاحاب کارش چند بار به خاطر بوی بد بدنش از دستش شاکی شده بود ، اما او میخواست پولها را پس انداز کند ، خیلی وقت نبود که وارد این کار شده بود ، از وقتی مادرش مرد او هم تنها شد ، هم بی سرپرست ، تازگی ها خیلی ها می شناختنش ،حسابی برای خودش شهرتی به هم زده بود ، صورت اسخوانی اش و بدن باریکش که نشان نژاد خوب و اصیلش بود او را از بقیه دختر ها جدا میکرد ، موهای ذاتا جو گندمی که انگار همین الان یک دسته از آنها را از گندم زار کنده ای.
چشم های سیاه هم مزید بر علت بود ، شبها مجبور بود از کنار مسجد رد شود ، با داروخانه چی ها دیگر خیلی عیاق شده بود ، شبها مجبور بود عرض خیابان را در ترافیک و یا بدون ترافیک رد شود ، همیشه از آن موقع به بعد از خیابان می ترسید ، مادرش را همینطوری از دست داده بود .
اون شب زمستون داشت بدو بدو میرفت سمت محل کار ، تنش محکم دم مسجد به تن روحانی جوونی خورد ، دست پاچه شد ، نمی خواست آشناییت بده ، با یک عذر خواهی سریع روحانی ولو شده رو ترک کرد ، اون قدر فکرش مشغول بود که اصلا یادش رفت داره از خیابون رد میشه ، …
آهای مگه نمی بینی ، عین فاحشه ها میمونده ، بزک کرده ….. لا اله ….
از خیابون که رد شد ، صدای بوق ماشینا اون رو به خودش آورد …
آره اون یک فاحشه بود ..
..
عصر فرا شب دیگر همه را می دید که مردهایشان او را میشناسند ، کنار مسجد ، خیابان شریعتی ، خیلی ها او را میشناختند ، حتی 2-3 نفر از مسجدی ها را هم میشناخت ، روز های بعد هر وقت رد میشد ، روحانی جوان را میدید ، در حالی که او را در درون صحن مسجد میدید ، بر سرعت خود می افزود ، تازگی ها سرعت قدم هایش را کمتر میکرد ، نمی دانست چرا ، اما ، ..
تازگی ها هر مردی را که با او همستر میشد ، تلاشش را برای جلب توجه او میکرد ، تا کمی احساسات به خرج دهند ، اما مرد های عوضی ، همین که خودشان را خالی میکردند یادشان میرفت ، همه چی ، تازه خیلی وقتها بارها اون ها رو تو ذهنش مثل یک شوهر ناز دیده بود ، اما ، مرد ها تا آخرین لحظه از وجودش دست نمیکشدیدند ، بدن سفید او را لحظه به لحظه برای خود تا پایان کارشان ……
خوب میدانست که یواش یواش دارد پول لازم برای کار اصلی اش را به دست می اورد …
در حال برگشت از کار ، معمولا میشد که پیاده به محل سکونت موقتش بر گردد ، اینبار صدایی از داخل کوچه ای شنید ، روحانی را داشتند میزند ، نمی دانست چی شده است ، اما روحانی را بدو جور میزند ، او را تشخیص داد ، هنوز صدای هیچ چیز نشده ، نگران نباشید ، روحانی بعد از تنه ای که جلوی درب مسجد به او زده بود ، در ذهنش بود .
داخل کوچه دوید و فریاد زد ، امید وارد بود که بی خیالش شوند ، روحانی را ..
روحانی حال خوبی نداشت ، او را بغل کرد از پشت ، روحانی در حالت نیم خیز ، کلی تقلا کرد که اما ، اجازه نداد دختر ادامه بدهد ، دختر را به گوشه ای کشید ، بلند شد ، فقط گفت ، خدایا شکرت /
دخترک را همراهی کرد ، تا دخترک پیشنهاد داد حاج آقا تو رو خدات بیا حدقل دست و صورت رو تو این کافی شاپ بشور ، بیا ، ..
قبول کرد .
اونایی که دختر رو میشناختند با لحنی که به چشم هاشون داده بودند ، هم حاج اقا رو که مال اون محل بود و هم دخترک رو می خوردند ، صدای گیتار نیمه راکی هم از انتحای کافی شاپ بلند بود …
از اون به بعد دخترک باز هم از دم در مسجد رد می شد ، اینبار اما نه به سرعت ، نمی دانست که چرا هر روز حالش در حال بد تر شدنه ، نمیداست ، هم روحش تحلیل میرفت ، هم جسمش چند وقتی بود این جوری بود ، روحانی هم این را فهمیده بود ، تقریبا مطمئن بود از روزه ماه رمضون نیست ، یک شب قبل از اذان ، دم در مسجد وایستاد ، آژانس هم خبر کرده بود میخواست دخترک را به دکتر ببرد ، یا حداقل مجابش کنه ، میدانست که دختر با این حالش که هر روز بدتر میشد ، آخر یک چیزیش خواهد شد ، اما اذان را هم گفتند ، دختر رد نشد ، روحانی به طرف بالای خیابان حرکت کرد ، نعلین هاش تو برف همش به گل و لای خیابان گیر میکردند ، یکدفعه بالای خیابان زیر پل شریعتی ، ترافک شدیدی را دید ، نمیدانست چرا به سمت آنها میرود //..
دخترک را بلند کرد ، همه چپ چپ به اون نگاه میکردند ، فریاد زد ، کسی مگر ندید که باید این دختر رو ببره بیمارستان ، یا حداقل اورژانس خبر کنه ، خوبه که بیمارستان تا اینجا همش 10 دقیقه راهه . نیگاه چپ کرد، برف آرامی هم داشت زیر نور ماشین های مدل بالا میبارید ، راننده ای از سر لطف و یا .. اصلا هر چی ، مهم نیست ، اون ها را سوار کرد و به بیمارستان رسوند …
حاج اقا زنتونه ، پرستار با لبخند طعنه داری اینو پرسید ، نه. …
دکتر فردا صبح ، در حالی که حاج اقا رو صندلی نیمه خواب بود ، صدایش کرد .
همراه خانم مینا سرابی …
همراه …
آزمایشات ، دخترک عجیب رنگش زد بود ، روحانی از صبح روز بعد دنبال کارای دختر رو گرفت ، پول کم داشت ، مسئول قرض الحسنه مسجدشونم بود ، پس اولین تصمیم خود سرانه خودش رو در باب تشخیص نیازمندی افراد گرفت …
یک میلبون و صد و هفتاد تومن بریز حاجی جون دختره بد جور تو درددسر انداخته خودش رو …
هپاتیت C داره . این دختر چیکارس مگه بدنش جای بریدگی های اصلاحه . مگه چیکار میکنه که هر روز خودش رو اصلاح میکنه …
روحانی جوان ، دیگر حرف های طعنه دار دکتر بخش رو نمیشنید ، صورت نیمه معصوم دخترک رو با مو های جو گندمی دید ، …
هنوز بارون میبارید ، راننده ها همش یه جور نیگاه میکردند ، حاج آقا رو ، البته شاید روحانی ما اینجور بود ، داشت این رو فکر میکرد که دخترک به زودی با درد خواهد بود ، خدا کند که با درد نمیرد .
دختر که تقریبا از حرفت ها پرستار ها چیزهایی فهمیده بود ، با بهت عجیبی به بارونی که خیلی وقت بود نباریده بود و به شیشه اتاق بخش عفونی بیمارستان میخورد نگاه میکرد …
داشت ساعت از 10 شب هم میگذشت ، یادش افتاد امشب شب 19 ماه رمضان است ، مسجد باید ساعت 1 شب ممبر هم میرفت ، شب قدر بود ….
وارد مسجد شد ، آنقدر پیاده رفته بود و با سرنوشت دختر کلنجار رفته بود که ، دیگر نایی نداشت ، لباسش هم گل آلود بود، تقریبا .
وقتی وارد شد ، همه یک سلامی میکردند ، معمولا روحانی جوان محل را خیلی کمتر تحویل میگرفتند ، هم اینکه هنوز کتابی حرف میزد و تو سخنرانی ها هیجان خاصی نداشت ، فقط انگار کتاب ها را خلاصه نویسی کردی داردی دست این حاج اقا .
دعا شروع شده بود ، زیاد توجه نمی کرد ، فقط و فقط هر وقت مردم می گفتند : سبحان الله و.. الغوث الغوث رو تکرار میکرد . همین .
حاج آقا اون شب ممبر رفت ، رو پله سوم نشست ، بالا تر نرفت ، سخنانش رو با این جمله آغاز کرد :
خدایا گناهان من را نبخش ، من را ببخش که گناهانت را رو سفید کرده ام ، ما را ببخش که فقط به دنبال خلاصی از شر دنیای پر از راه نجات تو هستیم ، ما فقط می خواهیم راحتتر به تو برسیم ، خدایا ما را جهنم نبر ، بهشت هم نبر ، ما را همچون چهار پایانی قرار بده که همین گونه که در اینجاییم ، [همهمه داشت در مسجد بالا میگرفت ] …
خداوندا هدایت کن تا ببینیم ، چگونه باید دید راه های نجات رو . خدا یا قدرت فرقان را به من نده ، به من قدرت خدمت بده ، قدرت دیدن بده ، قدرت …
خداوندا امشب یک بیمار از تو میخواهد که ببخشی و درکش کنی ، خداوندا به ابروی این مردم قسمت میدهم ، خدایا نگذار تو را به آبروی زهرا قسم دهم ، چون مطمئنم که اگر به آبروی این جمع قسم را نشنوی ، دیگر آدمی که رویش شود و به در گاه تو روی آورد نخواهد بود ، که قسمت دهد به آروی آن خانم بزرگوار .
امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء ….
ساعت 3 شب بود ، روحانی میدانست فعلا دو تا شب قدر دیگر فرصت دارد ، اینبار اما میدانست این بار مطمئن بود که میخواهد با خدا معامله کند ، ردایش را در آورد ، تا شب بعد دیگر ردایش را نپوشید ، تا شب آخر قرار گذاشته بود لباس روحانیت را کنار بگذارد، اگر …
راستی داشت دیر میشد ، مینا همسرش جلوی درب زنانه مسجد منتظرش بود .
همین .
یک داستان ، داستان تازه ای نیست
ژوئیه 6, 2008
یک داستان ، داستان من است با مردم شهرم که فکر نمیکندد به داستانهایشان و من آنها را میگویم تا شما فکر کنید روی افکارشان .
با من همراه شو ، اگر احساس کردی که تند رفتن را بهانه ای برای تند نوشتن کردم ام ، یاد آوری کن ، احساساتت برایم مهم هستند ، اما فکرهایت را میخواهم .
ممکن است ، آشنا باشم برای دوستانی ، پس آشناییت ندهید .
همین .
