مینای شهر خاموش ….
سپتامبر 22, 2008
عصر ها تازه کارش شروع میشد . برای رفتن به سر کارش از روبروی مسجد رد می شد ، تازگی ها هر موقع میخواست به سر کار برود اذان شروع می شد ، گامهایش را تند تر بر می داشت ، نمی خواست فکر کند ، فقط تند تر راه می رفت ، صاحاب کارش چند بار به خاطر بوی بد بدنش از دستش شاکی شده بود ، اما او میخواست پولها را پس انداز کند ، خیلی وقت نبود که وارد این کار شده بود ، از وقتی مادرش مرد او هم تنها شد ، هم بی سرپرست ، تازگی ها خیلی ها می شناختنش ،حسابی برای خودش شهرتی به هم زده بود ، صورت اسخوانی اش و بدن باریکش که نشان نژاد خوب و اصیلش بود او را از بقیه دختر ها جدا میکرد ، موهای ذاتا جو گندمی که انگار همین الان یک دسته از آنها را از گندم زار کنده ای.
چشم های سیاه هم مزید بر علت بود ، شبها مجبور بود از کنار مسجد رد شود ، با داروخانه چی ها دیگر خیلی عیاق شده بود ، شبها مجبور بود عرض خیابان را در ترافیک و یا بدون ترافیک رد شود ، همیشه از آن موقع به بعد از خیابان می ترسید ، مادرش را همینطوری از دست داده بود .
اون شب زمستون داشت بدو بدو میرفت سمت محل کار ، تنش محکم دم مسجد به تن روحانی جوونی خورد ، دست پاچه شد ، نمی خواست آشناییت بده ، با یک عذر خواهی سریع روحانی ولو شده رو ترک کرد ، اون قدر فکرش مشغول بود که اصلا یادش رفت داره از خیابون رد میشه ، …
آهای مگه نمی بینی ، عین فاحشه ها میمونده ، بزک کرده ….. لا اله ….
از خیابون که رد شد ، صدای بوق ماشینا اون رو به خودش آورد …
آره اون یک فاحشه بود ..
..
عصر فرا شب دیگر همه را می دید که مردهایشان او را میشناسند ، کنار مسجد ، خیابان شریعتی ، خیلی ها او را میشناختند ، حتی 2-3 نفر از مسجدی ها را هم میشناخت ، روز های بعد هر وقت رد میشد ، روحانی جوان را میدید ، در حالی که او را در درون صحن مسجد میدید ، بر سرعت خود می افزود ، تازگی ها سرعت قدم هایش را کمتر میکرد ، نمی دانست چرا ، اما ، ..
تازگی ها هر مردی را که با او همستر میشد ، تلاشش را برای جلب توجه او میکرد ، تا کمی احساسات به خرج دهند ، اما مرد های عوضی ، همین که خودشان را خالی میکردند یادشان میرفت ، همه چی ، تازه خیلی وقتها بارها اون ها رو تو ذهنش مثل یک شوهر ناز دیده بود ، اما ، مرد ها تا آخرین لحظه از وجودش دست نمیکشدیدند ، بدن سفید او را لحظه به لحظه برای خود تا پایان کارشان ……
خوب میدانست که یواش یواش دارد پول لازم برای کار اصلی اش را به دست می اورد …
در حال برگشت از کار ، معمولا میشد که پیاده به محل سکونت موقتش بر گردد ، اینبار صدایی از داخل کوچه ای شنید ، روحانی را داشتند میزند ، نمی دانست چی شده است ، اما روحانی را بدو جور میزند ، او را تشخیص داد ، هنوز صدای هیچ چیز نشده ، نگران نباشید ، روحانی بعد از تنه ای که جلوی درب مسجد به او زده بود ، در ذهنش بود .
داخل کوچه دوید و فریاد زد ، امید وارد بود که بی خیالش شوند ، روحانی را ..
روحانی حال خوبی نداشت ، او را بغل کرد از پشت ، روحانی در حالت نیم خیز ، کلی تقلا کرد که اما ، اجازه نداد دختر ادامه بدهد ، دختر را به گوشه ای کشید ، بلند شد ، فقط گفت ، خدایا شکرت /
دخترک را همراهی کرد ، تا دخترک پیشنهاد داد حاج آقا تو رو خدات بیا حدقل دست و صورت رو تو این کافی شاپ بشور ، بیا ، ..
قبول کرد .
اونایی که دختر رو میشناختند با لحنی که به چشم هاشون داده بودند ، هم حاج اقا رو که مال اون محل بود و هم دخترک رو می خوردند ، صدای گیتار نیمه راکی هم از انتحای کافی شاپ بلند بود …
از اون به بعد دخترک باز هم از دم در مسجد رد می شد ، اینبار اما نه به سرعت ، نمی دانست که چرا هر روز حالش در حال بد تر شدنه ، نمیداست ، هم روحش تحلیل میرفت ، هم جسمش چند وقتی بود این جوری بود ، روحانی هم این را فهمیده بود ، تقریبا مطمئن بود از روزه ماه رمضون نیست ، یک شب قبل از اذان ، دم در مسجد وایستاد ، آژانس هم خبر کرده بود میخواست دخترک را به دکتر ببرد ، یا حداقل مجابش کنه ، میدانست که دختر با این حالش که هر روز بدتر میشد ، آخر یک چیزیش خواهد شد ، اما اذان را هم گفتند ، دختر رد نشد ، روحانی به طرف بالای خیابان حرکت کرد ، نعلین هاش تو برف همش به گل و لای خیابان گیر میکردند ، یکدفعه بالای خیابان زیر پل شریعتی ، ترافک شدیدی را دید ، نمیدانست چرا به سمت آنها میرود //..
دخترک را بلند کرد ، همه چپ چپ به اون نگاه میکردند ، فریاد زد ، کسی مگر ندید که باید این دختر رو ببره بیمارستان ، یا حداقل اورژانس خبر کنه ، خوبه که بیمارستان تا اینجا همش 10 دقیقه راهه . نیگاه چپ کرد، برف آرامی هم داشت زیر نور ماشین های مدل بالا میبارید ، راننده ای از سر لطف و یا .. اصلا هر چی ، مهم نیست ، اون ها را سوار کرد و به بیمارستان رسوند …
حاج اقا زنتونه ، پرستار با لبخند طعنه داری اینو پرسید ، نه. …
دکتر فردا صبح ، در حالی که حاج اقا رو صندلی نیمه خواب بود ، صدایش کرد .
همراه خانم مینا سرابی …
همراه …
آزمایشات ، دخترک عجیب رنگش زد بود ، روحانی از صبح روز بعد دنبال کارای دختر رو گرفت ، پول کم داشت ، مسئول قرض الحسنه مسجدشونم بود ، پس اولین تصمیم خود سرانه خودش رو در باب تشخیص نیازمندی افراد گرفت …
یک میلبون و صد و هفتاد تومن بریز حاجی جون دختره بد جور تو درددسر انداخته خودش رو …
هپاتیت C داره . این دختر چیکارس مگه بدنش جای بریدگی های اصلاحه . مگه چیکار میکنه که هر روز خودش رو اصلاح میکنه …
روحانی جوان ، دیگر حرف های طعنه دار دکتر بخش رو نمیشنید ، صورت نیمه معصوم دخترک رو با مو های جو گندمی دید ، …
هنوز بارون میبارید ، راننده ها همش یه جور نیگاه میکردند ، حاج آقا رو ، البته شاید روحانی ما اینجور بود ، داشت این رو فکر میکرد که دخترک به زودی با درد خواهد بود ، خدا کند که با درد نمیرد .
دختر که تقریبا از حرفت ها پرستار ها چیزهایی فهمیده بود ، با بهت عجیبی به بارونی که خیلی وقت بود نباریده بود و به شیشه اتاق بخش عفونی بیمارستان میخورد نگاه میکرد …
داشت ساعت از 10 شب هم میگذشت ، یادش افتاد امشب شب 19 ماه رمضان است ، مسجد باید ساعت 1 شب ممبر هم میرفت ، شب قدر بود ….
وارد مسجد شد ، آنقدر پیاده رفته بود و با سرنوشت دختر کلنجار رفته بود که ، دیگر نایی نداشت ، لباسش هم گل آلود بود، تقریبا .
وقتی وارد شد ، همه یک سلامی میکردند ، معمولا روحانی جوان محل را خیلی کمتر تحویل میگرفتند ، هم اینکه هنوز کتابی حرف میزد و تو سخنرانی ها هیجان خاصی نداشت ، فقط انگار کتاب ها را خلاصه نویسی کردی داردی دست این حاج اقا .
دعا شروع شده بود ، زیاد توجه نمی کرد ، فقط و فقط هر وقت مردم می گفتند : سبحان الله و.. الغوث الغوث رو تکرار میکرد . همین .
حاج آقا اون شب ممبر رفت ، رو پله سوم نشست ، بالا تر نرفت ، سخنانش رو با این جمله آغاز کرد :
خدایا گناهان من را نبخش ، من را ببخش که گناهانت را رو سفید کرده ام ، ما را ببخش که فقط به دنبال خلاصی از شر دنیای پر از راه نجات تو هستیم ، ما فقط می خواهیم راحتتر به تو برسیم ، خدایا ما را جهنم نبر ، بهشت هم نبر ، ما را همچون چهار پایانی قرار بده که همین گونه که در اینجاییم ، [همهمه داشت در مسجد بالا میگرفت ] …
خداوندا هدایت کن تا ببینیم ، چگونه باید دید راه های نجات رو . خدا یا قدرت فرقان را به من نده ، به من قدرت خدمت بده ، قدرت دیدن بده ، قدرت …
خداوندا امشب یک بیمار از تو میخواهد که ببخشی و درکش کنی ، خداوندا به ابروی این مردم قسمت میدهم ، خدایا نگذار تو را به آبروی زهرا قسم دهم ، چون مطمئنم که اگر به آبروی این جمع قسم را نشنوی ، دیگر آدمی که رویش شود و به در گاه تو روی آورد نخواهد بود ، که قسمت دهد به آروی آن خانم بزرگوار .
امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء ….
ساعت 3 شب بود ، روحانی میدانست فعلا دو تا شب قدر دیگر فرصت دارد ، اینبار اما میدانست این بار مطمئن بود که میخواهد با خدا معامله کند ، ردایش را در آورد ، تا شب بعد دیگر ردایش را نپوشید ، تا شب آخر قرار گذاشته بود لباس روحانیت را کنار بگذارد، اگر …
راستی داشت دیر میشد ، مینا همسرش جلوی درب زنانه مسجد منتظرش بود .
همین .
داستان شما رو خوندم ، روان بودن متن در بعضی قسمت ها مشکل دارد ، می توانید روی آن بیشتر کار کنید…
در کل قلم جالبی دارید.
————————
(نویسنده) : ممنون دوباره سعی کردم ویرایشش کنم ، بعضی قسمت ها از نظر دستوری مشکل داشت ، حس کردم فاحشه را معصوم تر و روحانی را از حالت کتابی خارجتر کنم . پس و پیش شدن فعلها و .. عمدیست . برای اینکه این یک فیلم نامه خلاصه شده است و مجال تصویری و دردناکی ماجرا با این نوع نگارش تصویر شده .
دوره ارزانيست….شرف اينجا ارزان….تن عريان ارزان….آبرو قيمت يک تکه نان….و دروغ از همه چيز ارزان تر…. و چه تخفيفي خوردست قيمت هر انسان !
———————————————————–
میشه گفت قشنگ بود …
———————————————————
پاسخ (نویسنده) : نه من اینجوری نگاه نمی کنم که شما تو این شعر گفتید ، من فقط احساسی نگاه میکنم ، نه سیاسی ، و یا حتی سیاسی اجتماعی !