خیلی دور ، خیلی نزدیک
اکتبر 21, 2008
هیچ وقت کسی حرکت ابر کوچک بالای نیروگاه برق شهر منجیل را ندید ، ابری که با همه باد هایی که از کنارش میگذشتند ، سالها بود که بدون تغییر اندازه ، انگار که رژیم غذایی داشته باشد ، آن بالا زندگی می کرد .
عین دختر بچه ها اون بالا تو جای خودش بود و بازی میکرد با دنباله هاش .
یک شب پاییزی که هوا سرد شده بود ، یکی از باد های اطراف که هر چند وقت یکبار از آن اطراف رد می شد ، ابر کوچیک رو دید ، به ابر کوچولو رسید ، با صدای مردونه ای ازش پرسید :
هی ، ندیده بودمت /.
ابر که همیشه خودش رو به خیره شدن به نیروگاه مشغول میکرد ، و صدای تکانه ها و دنده های نیروگاه را میشنید ، این بار صدایی دیگر که تا به حال نشنیده بود توجهش رو جلب کرد.
باد کوچیک بود ، نسیم نبود اما خیلی هم برا خودش چیزی نبود ، اون همیشه سر خورده بود و تو ذهنش این بود ، چرا قسمتش این شده که به در بین باد های قوی و مهم اونم تو منجیل باید به وجود بیاد ، به طوری که اگر تو یه کشور خشک آفریقایی ساده بود ، می تونست برا خودش تو اون دشت های سوزان کسی باشه .
این فکر ها اون هر روز تو ذهنش راه میرفت ، به هر ابری که میرسید ، پیشنهاد میداد و نقشه اش رو برای رفتن به آفریقا میگفت . این آفریقا رو از تو یکی از کتابهایی مدرسه شهر منجیل دیده بود ، کتابه وسط حیاط افتاده بود ، دیده بود که همش صحرا هستش و بی آب و علف .
ابر جواب داد ، البته با یه صدای نازک دخترونه که دورگه بود ، چیه ، من رو ترسوندی ، اون پایین رو نیگاه کن آدما رو ..
باد گفت : من خیلی تنهام ، نه اونقدر قویم که به کار چرخوندن توربین های بادی بیام ، نه که میتونم اینجا رو ترک کنم ، باد های بزرگ نمیزارن ، میگن وقتی اجازه داری اینجا رو ترک کنی که کاری بخوای بیرون از اینجا انجام بدی ، منم که کاری از دستم بر نمیاد ، اما اونقدر نقشه تو دهنمه، ابر ها که نمیشنون ، هر بار هم که برا یه انسان میخوام در میون بزارم ، از ترسش در و پنجره رو می بنده …
ابر همینجور که به حرف های باد گوش میکرد ، یکدفعه سالها تنهاییش رو تو بالای نیرو گاه به خاطر آورد . تنهایی که به وجودش بستگی داشت ، اگه لحظه ای تنهایی اش را ترک میکرد و با باد ها همراه می شد ، احتمال از دست رفتنش بود .
چون او یک ابر نیرو گاه ، مبتنی بر توربین ها بخار بود . بخار ها او را در آن هوا ساخته بودند .
اما همیشه دلش می خواست با دیگران دوست بشه ، این هم موقعیت خوبی بود ، باد خودش آومده بود ، خواسته بود که ابر را همراه کنه . اما ، با این وابستگی برای بقاء چی باید میکرد …
باد نقشه هایش را برای ابر میگفت ، ابر هم گوش میکرد و ….
چند سالی بود که به همین منوال میگذشت ، باد کوچک پاییز به پاییز خودش را به ابر میرساند ، و ابر هم همیشه جوان و تازه بود ، و نیروگاه همیشه در حال کار، بخار حاصل رو به اون میداد .
این مدت کافی بود تا دو موجود غیر عالی ، همدیگر رو درک کنند ، بفهمند ، شبها برای هم داستان ها تعریف کنند ، ابر از برخورد با بچه هایی میگفت که از جاده رد میشوند و او را با دست به هم نشان میدند .
از پسری گفت که با همکارانش ، یک صبح تابستانی برایش از توی ماشین 405 ای دست تکان داده بود ، اسمش را گفته بود ، گفته بود به کسی نگوید که اسمش حسین است .
باد هم از کارهایی که انجام میداد میگفت ، باد میگفت دارد هر روز ضعیفتر میشود ، چون چرخیدن توی علفزار ها و بردن گرده های درختان به این ور و اون ور ، اون رو خسته میکنه .
بعد از مدتی هم ، بحث میکردند سر رفتن از بالای نیروگاه ، به یک کشور آفریقایی و ابر مخالفت میکرد .
ابر خودش و زندگیش رو پایبند به موندن میدونست .
باد یکبار هم قایمکی به کشور آفریقا رفته بود ، اما اونجا به یک باد خالی احتیاج نداشتند ، یک ابر و باد رو میخواستند .
خلاصه اینکه باد یک روز بعد از ظهر ، ابر رو زمانی که خواب بود ، با خودش بر داشت و برد …
من نمیدونم که چه بر سر آن ابر و باد کوچک آود ، اما خیلی دوست دارم آن نیروگاه را ببینم ، شاید باد ، روزی بفهمد که جدا کردن آن ابر از زادگاهش ، باعث نابودی اون می شده ، شاید بفهمه که ابر اونجا بیکار نبودهو سایه اش برای مهندسین نیروگاه ، هوای بهشتی رو یادشون مینداخته …
شاید و شاید و شاید …
اگه تو راه از نیروگاه و توربین های بخار منجیل گذشتید ، به آسمان نگاه کنید ، شاد ابر کوچیک رودیدید ، شاید باد تصمیمش رو عوض کرده باشه . شاید ….
همین .
“اما اونقدر نقشه تو دهنمه که هر بار برای یک انسان میخوام در میون بزارم ، از ترسش در و پنجره رو می بنده یا …”
یک قسمت قابل تامل برای من !
————————————-
اگه ابر ، باد رو درک میکرد و اگر وابسته باد شده بود بهتر بود خودش به رفتن رضایت می داد ؛ بعضی وقتها بعضی از آدم ها مخصوصا مهندس ها هم باید بعضی از سختی ها رو برای دیگران تحمل کنند !
پ.ن : بسیار بسایر چسبید حاجی