من بارها به خدا ایمان داشته ام و نداشته ام .

من بارها خدا را نقض کرده ام ، اما دلم برایش سوخت ، دیدم تنها بوده ، رفته ام سراغش ، بارها هم این اتفاق بیفته و باز می نویسم که با خدا چه کار ها ای که نکرده ام ، شرمم میشود تعریفشان کنم .

صبح ها بعد از کلی با خودم کلنجار رفتن و نیز رفتن به سرکلاسهای تئوری راهنمایی رانندگی ، من خودم را راضی کردم که با پولم باید یک ماشین بخرم ، ماشینی که وقتی دیگران دیدند ، بگند عجب ماشین خدایی خریدی .

من خدا را برای همین چیز هایش دوست دارم ، چون اونقدر قابل انعطاف هست که بشود ، تکه ایی از اون رون رو به هر چیزی چسبوند .

بعد از کلاسهای آمادگی ، رانندگی را با 2 استاد شروع کردم ، با یکی بعد از 5 جلسه به هم زدم با یکی تا آخر ادامه دادم ، آخری راننده کامیون بود . اعتماد داشت به من ، با یک اعتماد به نفس کاذب یا درست که به من میداد تشویقم میکرد به بهتر شدن .

روز امتحان بعد از گرفتن نمره 29 از 30 در قسمت کتبی ، من وارد پارکینگ روبازی شدم که وسطش آنقدر سرد بود که فقط خود خدا میتوانست تحمل کنه ، سر ما را .

سردرد ، نداشتم ، سرحال بودم ، چون به خودم گفته بودم نباید به چیزی به جز این آخری فکر کنی ، به چیزی به غیر از امتحان ، باورش برایم سخت بود نفر 50 ام بودم !

می فهمی پنجاهم .

تو سرما از ساعت 9/07 صبح تا ساعت 12/03 ظهر واستادم ، سرما خودش کم آورد و رفت اما من نه !

توی سرما به دقت به اطراف ، دوستان جدید اطرافم دقت کردم ، برایشان یک بیسکوییت کوچک رنگانگ خریدم ، 12 تا برای 6 نفر . {6 پسر و بقیه تا کمی دختر }

جالب بود نمیدانستم ، سرما انسانها را به هم نزدیک تر میکند ، منظورم فیزیکی نیست ، شیمیایی است ، تا جایی که میدانم یک محققی بود که می گفت ، عشق فقط ترشع بعضی غدد در داخل خون است و بعد جریان،  خود ، ادامه تفکر به دوست داشتن و نزدیک شدن .

روزی که من یک نفر را بعد از سالها با مو های کاملا مشکی دیدم ، موهایی که  …

چادرش را برای امتحان برداشت ، اولش اینگونه فکر کردم ، با دوستی بود که با چهره ای استخوانی این اتفاق ، نگه داشتن چادرش ، را به عهده داشت ،  من دیدم این بار را که به چادرش و به خودش می رسید ، نمیدانم ، شاید از شانس من این هم ، یکی از میناهای داستان های قبل است  …

چادر را دوباره سر کرد ، دوستش و خودش را نیم نگاهی کردم ، 3 نفر دیگر نوبت به من بود در داخل سرمای وحشتناکی که دیگر ترس نداشت .

ترسناکی قضیه عوض شد ، یک لحظه دیدم ،  دخترک رو دارم نگاه میکنم ، دختر هم لحظاتی با من چشم در چشم شد . بار های 2 و سه ای هم بودند . من به طفاوت همانند نگاه کردن به گربه های بغل اشغالی پارکینگ رو باز 800 متر مربعی .

باز دقت کردم ، نوبت به من رسید ،  سرهنگ پیر بامزه ای من رو به داخل ماشین فراخوند ، من رو فرا خوند ، اونجا بودم که فهمیدم که آنها فقط کلاس دارند ، نه ، منتظر مربی هستند که کلاسشان را که دیر شده بود برگزار کند .

سرهنگ سوالی که اصلا به جواب احتیاج نداشت کرد ، معنی اش واضح بود چرا اینجا رو به روی این 3 پسر نشته اید .

پسر های آخر صف ، یکی 18 ساله ، یکی  26 ساله ، یکی 23 ساله بودند ، وسطی من بودم ، این بار باید  به سرعت سوار میشدم .

راستی بادم رفت  ، ترمز دستی را بکشم ، پارک دوبل خوبی کردم ، اما حرکت خطرناک ، برخورد آینه سرهنگ با آینه مفعول دوبله .

خسته تر یاد دعای قبل از سوار شدنم افتادم :

خدایا قسمت اگر بر قبول شدن است ، تو خدای بازیگوشی هستی ، شیطون . اوه ببخشید ، نزدیک  امتحان است باید احترام خدایم را بیشتر داشته باشم ، ناراحت می شود و من را می اندازد  ، من افتادم ، با خدا خیلی وقت است که قهر نمی کنم ، اون لامصب همیشه چیز هایی رو میبینه که من ندیدم .

احتمابلا دختری که دیدم از احسن الخالقینش بوده .

روز دوشنبه خواهم فهمید ، اگه باز رد نشوم .

خدایی که 8600 تومن به آدم ضرر بزند به درد میخود؟ ،  شاید خدا میخواهد این بار برای من یک کیس مناسب بار بزند ، خدایا من سن بالا دوست ندارم.

هم.ین

ابتداییه :

از این به بعد شرحی هم بر نوع داستان نویسیهای ارائه شده ارائه میدهم .

سبک داستان : روزمره نویسی (خاطره نویسی )

در این سبک معمولا هدف داستان نویس ارائه یک دید کلی از حالات روحی ، رخداد های اجتماعی ، اعتراضات و طرز فکر هایش در آن زمان است .

در برخی موارد رخداد های سیاسی و مالی هم شامل مطلب داستان نویس میگردد . معمولا این گونه از داستان ها تاریخ مصرف خودشان را خواهند داشت ، اما سبقه های تاریخی آن در آینده استفاده خواهد داشت .

———————————————————-

1- صبح ساعت 10 از خواب بلند شدم ، مطالعه میکنم یک روزنامه سیاسی رو .

2- دیشب خیلی خوب کلی سریال دیدم ، کلی سریال خارجی ، سریال های شبکه های ایران جالب نیست ، بابام ماهواره نمیخره ، من اما ADSL خریدم ، منحرف شدم .

3- بعد از مطالعه نزدیک ساعت 11 پدرم زنگ میزنه میگه بریم یک خودرو لیزینگ برات برداریم ، آخه با این تورم و بد بودن سیستم حمل و نقل عمومی من مجبورم که 33 کیلومتر فاصله با محل کارم رو با این ماشین طی کنم .

4- به حدود 7 تا لیزینگ با سهامی عام سر میزنیم ، همگی دارن میگن لیزینگ نداریم ، متوقف شده ، چون بازار بورس به شدت سقوط کرده و سرمایه گذار ها سرمایه نذاشتن !

5- با ماشین پیکان پدرم که حتی چراغش هم کار نمیکنه ، به مقصد میرسم ، آخه پدرم نمیتونه با این تورم و هزینه های بالا خونواده رو خوب اداره کنه ، حتی لباساش رو ببینی (با اینکه تمیزه ) کهنه اند .

6- اذان ظهر بلند شد از تو مناره یه مسجد . آخه من به خدا ایمان دارم ولی کمی سخت شده باور کسانی که مسلمون شدن .

7 – میرم طرف ایستگاه ، اهدای خون ، بهش میگم من خون میخوام میدم . تنها جایی که با خوش رویی و نزاکت با من رفتار میکنن ، چون شاید همشون دکترن و میفهمن که من هم به خاطر انسان های همنوعم این کار رو میکنم ، من مسلمون ریاکارم ، من به دلیل پزشکی باید خون میدادم نه انسانی ، اما انسانی شم کردم .

8 – میام خونه ، خیابونی که از اون مسیر میام خونه چند سالی هست که مشکل فاضلابی داره و بوش خفم میکنه ، اما پله برقی بالای خیابون ، کلی کارم رو راحت کرده ، پله برقی خیلی وقتها بعضی از مسیرهاش ، خرابه . اما خوبه ، راضیم .

9 – شب با مادرم و پدرم بعد از 1 ماه 40 دقیقه همکلام شدم ، اخرش داشتم دیونه میشدم ، پدرم بیچاره حق داره ، مادرم هم ، من هم ، خواهرم هم و ….

10 – میخواستم این مطلب رو بنویسم ، اینترنتم خوبه ، با پدر و مادرم خوبم ، هوا تاریک شده ، همه دارن به خونه هاشون میرن ، اخبار ساعت 7 اعلام داره میکنه بورس تو دنیا سقوط کرده ، تو ایران گل و بلبله .

11- کارام رو انجام میدم ، نمازم رو با اجبار خودم میخونم ، چون میدونم به خودم باید بگم که شاید این تنها راه ارتباط با خدائه .

12- دارم میخوابم ، مجله سیاسی رو هم ورق میزنم .

باید بخوابم ، امروز روز تعطیلم بود ، فردا کلی از رویداد های جدید رو پیش رو دارم .

آخه اینجا ایران است .